رفتی ولی چون شهرزاد از ماندنت 1
از ترس پایان هر شب از برگشتنت گفتم
گفتند از دریا بگو وقتی که طوفانی ست
من فکر کردم فکر کردم ... از تنت گفتم
از بدترین زندان و از دیوار پرسیدند
من با تمام قدرت از پیراهنت گفتم
شعری به دستم داد و تا شهر تو راهی کرد
وقتی که از چشمان تو با دشمنت گفتم
پیغمبر چشم تو و تکفیر بت هامان؟!
با شهر چون قوم قریش از 1 گفتم.
"حسین غلامی خواه"
برچسب:
نویسنده: کیان عباسی